متن کامل سخنان مهندس مشایی در اختتامیه کنگره شعر بهار

سلام علیکم و رحمه الله

بسم الله رحمن الرحیم

اللهم عجل لویلک الفرج

سلام بر بهار انسان ها سلام بر خرمی دوران ها

بسیار فرصت خجسته و ارزشمندی است در محفلی هستیم که هم از حیث نگاه به بهار و هم از حیث نگاه به شعر که هر دو عرصه ی خلق اند و آفرینش، هر دو حوزه ی اعطا است و بخشش، هر دو صحنه ی خیر است و آرایش، و هر دو ترجمانی است از عنایت و آرامش.

این فرصت شکوهمند را به یکایک شما مردان و زنان ارجمند صمیمانه تبریک عرض میکنم.

من قبلا گفته بودم اسفندیارم البته کینه‌ای از رستم در دل ندارم (تشویق)

ما با هم تاریخ کشور عزیزمان و ملت بزرگمان را می‌سازیم.

فصل حماسه فصل پاک کردن کینه‌ها و زدودن نفرت‌هاست، امروز باید بگویم که سوءتفاهم نشود که اگر به بهانه بهار از اسفند دعوت می‌کنند. اما یادمان نرود که اسفند پشت به زمستان دارد و رو به بهار. (تشویق)

بسیار از من می پرسند چرا این همه تو را بهانه می‌کنند؟ من با خود فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که گناه من این است که یار اسفندیم، از قدیم‌الایام مردان و زنان ما عادت کردند که با سوزاندن ما چشم بد را از خود دور می‌کنند.

اما اینکه کسانی باشند تا بسوزند تا ساحت قدسی مردان پاک و آگاه و هوشیار و با بصیرت ایران عزیز اسلامی‌مان از چشمان بد در امان بماند و مصونیت یابد، این یک افتخار بزرگی است.

ما معتقد هستیم که عنوان بهار خیلی خیلی بالاتر از آن است که از آن به یک واژه سیاسی برای یک حزب و یک گروه تعبیر کنیم. ظرفیت بهار خیلی بالاتر از اینهاست.

انتخابات مهم است، حماسه مهم است، اعزاز پرچم پرافتخار میهنمان مهم است. نام والای سرزمین ما مهم است، سرزمیین ایران مدفن پاک شهیدان است. همه اینها درست، اما بهار یک حقیقت مجسم دارد. در عالم هستی، خدا بهار است و در عالم امکان وجود نازنین امام عصر (عج) مظهر بهار است.

 اگر دوستانی هستند که مایلند همچنان از عنوان بهار برای تحقق منویات سیاسی خود بهره ببرند، من مانع نیستم اما خواهشم این است که آن حقیقت برتر، آن جایگاه رفیع بهاری یعنی وجود نازنین امام فراموش نشود. زنده باد بهار فرزندِ شجاع ملت در تریبون سازمان ملل فراموش نشود، راه فراموش نشود، فتح قله های بلند تر به فراموشی سپرده نشود.

"در عالم خلق و در عالم امکان خداست که جلوه‌گری می‌کند"، همه مظاهر هستی جلوه‌های وجود خدا هستند. هستی جز خدا نیست، پرتویی از نور لایزال الهی است. "الله نور السماوات و الارض"، هر خلقی جلوه‌ای از خداست و افتخار انسان این است که می تواند خداگونه شود، شبیه خدا بشود. این ادعا ذوقی است، دقیق نیست. شبیه خدا بشود، خدا هم این را خواسته است. شهید مطهری نیز در کتاب ولا و ولایتهای خود یک حدیث قدسی آورده است که بنده من مرا اطاعت کن تا مثل من بشوی یا من تو را مثل خودم کنم. من چشم تو شوم تا با چشم من ببینی و گوش تو شوم تا با گوش من بشنوی، مثل من می شوی.

بارها گفته‌ام که خداوند به وجود انسان افتخار کرده است. "فتبارک الله احسن الخالقین". من بسیار به این عبارت فکر کرده‌ام. خدا می‌گوید این را. این افتخار، افتخار خداست، سخن قرآن است. شوخی نیست که خدا به این موضوع افتخار می‌کند. هرکسی به هر چیزی که در شأن خود بداند افتخار می کند. یک استاد برجسته ریاضیات دانشگاه به خاطر یک مسئله کوچک ریاضی به خود افتخار نخواهد کرد، و اگر از یک استاد برجسته یک سؤال ساده بکنند آن استاد یا حکم به جهالت پرسش کننده می کند یا می گوید پرسش کننده قدر و منزلت نمی داند و حکم به اهانت پرسش کننده خواهد داد. فعل فاعل باید در شأن فاعل باشد. خدا دارد افتخار می کند. من فکر می کردم که خدا چگونه می تواند به انسان افتخار کند؟ وقتی به خالص معارف اهل بیت مراجعه می کنیم در آنجا همین معرفت ناب را می بینیم. خدا موجودی خلق کرده که خودش را داخل آن ببیند، آئینه ای خلق کرده است، نه تمام نما چون تمام نما در مورد خدا ممکن نیست. در بالاترین سطحی که در عالم هستی امکان وجود دارد، انسان بالاترین ظرفیت غیرخداست و تنها خدا نیست. هر موجود دیگری خدا نمی شود، بالا ترین ظرفیت انسان است، و من به این نتیجه رسیدم که خدا تنها در یک صورت می‌تواند به موجودی مثل انسان افتخار کند که موجودی خلق کرده است شبیه خودش و البته شبیه هیچ چیز دیگر به غیر از خودش نیست.

موجودات در کنار هم و پشت سر هم در حال خلق کردن هستند، واسطه خلق هستند، آفریدگاری می کنند، واسطه ایجاد اند. در این میان بیشترین و بالاترین ظرفیت آفرینندگی و خلق را دارد و این افتخار انسان است و این افتخار را انسان از خدا بدست آورده است و به همین خاطر خداوند به خودش آفرین می‌گوید. هیچ‌چیز دیگری به غیر از انسان نیست که خداوند نسبت به آن به خود تبریک بگوید، چون هیچ فعل دیگری نیست که خدا به واسطه آن فعل به خودش آفرین بگوید، اما این یکی از جنس خودش است، شبیه خودش است، یعنی می‌تواند با آن خلوت کند. خداوند با انسان خلوت می‌کند، خلوت انسان با خداوند از طرف خود بحث دیگری است. و الا من می گویم خداوند همیشه با انسان خلوت می‌کند. وقتی می‌فرماید ما از رگ گردن به شما نزدیک‌تریم یعنی خدا با انسان، بیشتر از انسان با انسان خلوت می‌کند و البته خلوت کردن یکی از ویژگی ها و جلوه‌های بروز عشق و محبت است. و محبت این پرده پوشی ها را به پایان می رساند. محبت بود که حجاب ها را برداشت. خداست، زیباست، "پری رو تاب مستوری ندارد."

نکته دیگری که من بارها عرض کردم در مقام انسان و در مقام شعر، فرهنگ، عشق و احساس است، جلوه‌های حقیقت متعالی در بخش‌های مختلف جهان بروز و ظهور پیدا می‌کند، از نازل ترین سطوح تا بالاترین سطوح. سطوح انسانی در بعضی جاها با سطح حیوانی مشابهاتی دارد و فصل مشترک دارند. به همین دلیل است وقتی انسان را می‌خواهند توصیف کنند، می‌گویند انسان حیوانی متفکر است، انسان حیوانی انتخاب‌گر است، انسان حیوانی متعصب است. من این را رد نمی‌کنم ولی این فصل مشترک انسان با حیوان است و حقیقت انسان از این فصل مشترک شروع می‌شود و این آغازِ بودن انسان است و مرتبه انسانی از اینجا شروع می‌شود، انتهایش انسان نیست و انتها خداست. "انسان حیوانی متعصب است"حرف افلاطون است، از این سخن افلاطون سال های بسیار گذشته است، انسان موجودی رو به تعالی است و وقتی ما به سمت آینده می‌رویم، یعنی انسان از فصل مشترک خود با حیوان فاصله می‌گیرد و ظرفیت‌های الهی او که در سطوح بالاتر است ظهور و بروز پیدا می‌کند و بالا می آید. جلوه‌های بالاتر خدا در انسان متجلی می‌شود و ظاهر می گردد. عظمت الهی در آسمان‌ها و زمین ظاهر شده و طبق روایات اهل بیت انسان موجودی بالاتر از زمین و آسمان است. امام علی (ع) می فرمایند: «اتزعم انک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر» می گوید: بزرگتری از آسمان و زمین، وقتی بزرگتر است محل تجلی بیشتری است. انسان می‌تواند این سیر را طی کند و در این سیر است که مفهوم انسان کامل معنا پیدا می‌کند. که امام (ره) و شهید مطهری بر این معنا تأکید دارند.

"همچنان که بهار مظهر خلق و آفریدگاری است، نمایشی است از زایش، آفرینش، و شعر هم مظهری از آفرینش و زایش است"، اساسا هنر و علم اینگونه‌اند، محبت و معرفت اینگونه اند چون همگی از جنس نور اند، «العلم نور یقذفه اللّه‏ فی قلب من یشاء». آن بخش که مربوط به موجودات و عوالم غیر انسانی است سطح نازله هستی است، و به همین دلیل است که مهندسی، فیزیک، شیمی، ریاضیات سطح نازل عالم امکان اند. محبت و معرفت و حقایق انسانی سطح بالاتر آن است. برای درک این موضوع به این مثال اشاره می کنم، فردا روزی که اولین انسان‌های مصنوعی توسط انسان ساخته می‌شوند، «مهندس» اند. من خودم هم مهندسم اما می‌خواهم بگویم که مهندسان ساده‌ترین انسان‌ها هستند و اگر بشر یک روز بخواهد در سطوح بالاتر انسان بسازد باید «شاعر» بسازد، آنجا که سخن از فهم مراتب بالاتری از معرفت است، جایگاه هم بالاتر است. شاعری یک رده است، اگر باشد شاعری که قدر خودش را نشناسد، خب قدر خودش را نشناخته است. به این معنا نیست که قدر ندارد، قدر دارد ولی خود قدر خود را نمی داند.

اینکه می گویند "العلم نور" یعنی چی؟ نیوتون از افتادن سیب فهمید که زمین جاذبه دارد، آیا کس دیگری مثل نیوتون نفهمیده بود سیب به زمین می افتد؟ فقط سیب این خط را به آدم می دهد؟ نیوتون فقط آنجا این افتادن سیب را دید؟ آیا تا قبل از آن افتادن سیب را تجربه نکرده بود؟ تا به حال انسان های دیگر افتادن چیزی را تجربه نکرده بودند؟ چطور شد که در این همه موارد کسی جاذبه زمین را کشف نکرد؟ به معراف حقه مکتب اهل بیت که مراجعه کنید همه این ها روشن است، باید این نور به قلب تابانده شود، علم نور است و باید تابانده شود از بالا و این شیر باید باز شود وگرنه نمی شود یک شعر ناب گفت، امکان ندارد. شعر ناب گفتن مثل همین کشف و فهم جاذبه زمین است و جنس آنها یکی است.

بروز یک نغمه زیبای موسیقی در ذهن یک انسان خلق آن اثر نیست، آهنگساز خالق آهنگ و نغمه نیست، بلکه نغمه مثل یک عبارت فصیح ادبی بر آهنگساز نازل می شود. مثل یک قاعده ی علمی فیزیک و شیمی بر انسان تابانده می شود و به همین دلیل است که وقتی آهنگ و نغمه ای بر ذهن آقا یا خانم آهنگساز می آید، در ذهن خود آن را می نویسد ولی چون فرصت نوشتن آن را بر روی کاغذ ندارد یادش می رود و می گوید ای وای از دست رفت، اگر آهنگساز خالق بود آهنگ از یادش نمی رفت، و اینها حقایق عالم اند پس اگر کسی رو به خدا آورد و دریچه دل خود را به سوی خدا باز کند و حب خدا در دلش جا بگیرد، خالق می شود و بر او افاضه می شود. ما در کشورمان تعداد بالایی عارف وارسته و واصل داریم که درس ناخوانده عالم خیلی از حوزه های علم هستند، الان هم هستند، دیروز هم بودند، در آینده هم خواهند بود. چقدر آدم هستند که به خاطر عشق به ساحت قدس اهل بیت به درجات بالایی از معراف دست پیدا کردند، اساساً طهارت یعنی چی؟ توصیه به طهارت یعنی همین. خیالات باطل را کنار بگذارید، حقایق معارف هویدا می شود، طهارت یعنی همین. آدم جلوه حق تعالی را می بیند عاشق می شود. نور آدم را روشن می کند.

کنگره شعر بهار تقاطع آفرینش با آفرینش است، بهار به منزله آفرینش و شعر نیز جلوه آفرینش است، گاهی انسان مجموعه‌ای از معارف را خوانده و فرامی‌گیرد و بعد می‌بیند که همه آن معارف در یک بیت شعر بیان شده است و آن وقت است که شعر لذت بخش است. همینطوری آدم نمی تواند به حقایق و عمق شعر پی ببرد، ولی وقتی یک حوزه از معرفت را کار می کنیم و ابعاد و زوایای آن بررسی می شود آن موقع است که با رسیدن به یک غزل یا یک قصیده و حتی یک نثر آدم به اوج می رسد.

یک آدم بادیه نشین شنید که فردی ادعای پیامبری می کند، نزد ایشان به داخل شهر رفت. به ایشان رسید و گفت: من یک بیایان گردم و زمان کمی هم دارم، زود حرف حسابتان را برایم بگویید می خواهم بروم، پیامبر (ص) فقط همین را گفتند: « فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره، و من یعمل مثقال ذرة شرا یره» و آنجا بود که آن بادیه نشین قبول کرد و گفت این سخن استوار است، این شعر است، شعر فقط وزن نیست، این سخن حقیقت است، حقیقت دارد در غزل می رقصد و جلوه گری می کند. سخن ناب است و خالص است، خدشه ندارد.

وقتی پیامبر گرامی اسلام(ص) آیات قرآن را بر جامعه‌ آن زمان شبه جزیره عربستان، آن هم با آن درجه پایین از دانش و سواد می خواندند، مردم می آمدند و گوش می کردند پیامبر با چهره‌ای متبسم و زیبا و نفسی که از آن بوی بهشت می‌آمد به جای اینکه برای مردم سخنان فلسفی، تخصصی و عرفانی بزند، سخن خدا را با کلام فصیح به مردم ابلاغ می‌کرد و این سخن آثار خودش را به جای می‌گذاشت، این خاصیت ایمان است. من تعجب می کنم که چهره ای مملو از ایمان، عبوس باشد. آن چهره حرف می زند، آن چهره شعر می گوید. برده داران برده هایشان را برای پرس و جو جلسات پیامبر می فرستادند تا بفهمند او چکار می کند؟ برده ها می رفتند و مجذوب می شدند و باز نمی گشتند و این ادامه می یافت و خود برده دارها هم کنجکاو می شدند می رفتند و ماندنی می شدند.

ما اگر احساس، سخن و منطقمان بر مقتضای ایمان و منطق و سخن خدا باشد، آن موقع نفرت و جنگ و دشمنی از بین می‌رود، چرا که خدا مقدر کرده هر چه در این عالم هست جلوه او باشد و به همین دلیل است که فرمودند: «و فی کل شیء له آیة / تدل علی أنه الواحد»، « وکأین من آیة فی السماوات والأرض یمرون علیها وهم عنها معرضون» چه آیات و نشان هایی است در آسمان و زمین، از آن می گذرند، اعراض می کنند، از ما چه می خواهند، اعراض می کنیم. « فاقم وجهک لدین حنیفا» از روی حق گرایی، استدلال نمی خواهد، همه ما حق گرا هستیم. اگر حق‌گرایی در وجود انسان زنده باشد، سخن حق را به خوبی دریافت می‌کند، اما اگر مناسبات سیاسی، گروه گرایی، حزب گرایی، دسته گرایی، کسوت گرایی، شغل گرایی، قیافه گرایی، نژاد گرایی، زبان گرایی و همه این گرایش‌های مادی در انسان تقویت شود انسان را از خدا دور خواهد کرد. اینها قرار بود جلوه هایی از بروز حقیقت الهی باشند نه وسیله های زاویه گرفتن از خدا،

بهار در طبیعت یک فصل است، اما در حقیقت جهان یک فصل نیست، یک حقیقت است، عالم امکان، عالم خلق و ایجاد است، عالم ارتقاء و رشد و تعالی و بالا رفتن است. « یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحاً فملاقیه» لقاء ‌خداوند رویدادی اتفاقی نیست، بلکه یک فرآیند و حرکتی متعالی و تعالی‌بخش است و ایستادن، انسان را به لقاء خدا نمی‌رساند. با پس رفت لقاء اتفاق نمی افتد. این حرفها از من نیست، این سخنان را در آن مکتب از علما شنیده ام و الان درس پس می دهم. همه این سخنان یا آیات است یا روایات است، روایات خودشان هم آیات اند، جلوه هایی از آیات اند، تفسیر آیات اند.

بیاییم بهاری باشیم. برای بهاری بودن باید اهل خلق کردن باشیم و همین‌که اهل خلق کردن شدیم، رنگ و بوی ما خدایی می‌شود.

معیار اصلی در جهان، انسان کامل و امام است. حقیقت بحث بهار جز انسان کامل نیست و باید با نگاه به امام و تأسی به او آفریدن را فراگیریم.

لبخند زدن و دوست داشتن، خلق کردن و آفریدن است و نفرت و خشم از جنس خلق کردن نیست. به قول شهید بهشتی باید جاذبه‌ حداکثری داشته باشیم و دافعه ما در حد ضرورت باشد.

من نمی گویم که نباید خشم باشد، نه اینکه خشم و دافعه نباشد، آنجا که عشق و محبت در خطر است، خشم و دافعه موضوعیت پیدا می کند. خشم پوسته است، مغز نیست. « وأنزلنا الحدید فیه باس شدید» برای اقامه عدالت و آنجا که انسان با شیطان وصلت کرده و گوشش را به نفس اماره سپرده «بأس شدید» لازم است. وصلت نا میمون و انسانی که گوشش را به شیطان سپرده است اقتضا می کند اعمال قدرت کرد، اعمال اراده های عدالت جو الزاماتی دارد و یکی از آن هم این است که به موقع باید از «بأس شدید» مدد گرفت اما آن هم هر وقت که ضرورت داشته باشد اما این یکی همیشگی است.

جنس انسان از جنس مهر و محبت است، زیرا وقتی وقتی معرفت حاصل شود، محبت آن روی سکه معرفت است. دوست داشتن آدمیان علامت ایمان و باور و احترام به خداست و نگاه داشتن حرمت انسان‌ها نگاه داشتن حرمت خداست.

من برای همه انسان‌هایی که با هر گرایش سیاسی، خصوصیت اخلاقی، نژاد، رنگ و ملیت گوناگون، خداجویان و انسان‌های دیگر را دوست می‌دارند و عاشق برجسته‌ترین انسان‌های تاریخ هستند، بهار را باور داشته و بهاران را می‌پسندند و تلاش می‌کنند همیشه در فصل بهار زندگی کنند، آرزوی ارتقاء و تعالی دارم. می توانیم تفاوت سیاسی داشته باشیم، می توانیم تفاوت در سلیقه اقتصادی داشته باشیم، می توانیم تفاوت در رنگ و زبان و ملت و قبیله داشته باشیم ولی اینها قرار نیست ما را از هم جدا بکند، این ها شاخه های یک درخت اند که فرصت آویزان شدن میوه را می دهند.

تفاوت‌های بین انسان‌ها قرار بوده انسانها را به یکدیگر بشناساند، و به هم برساند، «لتعارفوا» برای انسان هاست، انسانها باید به هم برسند و همدیگر را با همین تفاوت ها بیابند و قرار نیست اینها ما را از هم جدا بکند پس بیایید همدیگر را دوست داشته باشیم.

/ 4 نظر / 72 بازدید
یه دانشجو از مرکز ایران...

سلام وعرض تبریک!!! دلم می خواهد بدانم در دل رهبرم چه میگذرد، دلم میخواهد بدانم که این مردم تا کجا میتوانند تحمل کنند؟ این کشور دیگرمی تواند آشوب بپذیرد جایی باری فتنه مانده است؟

این پاسخی که به کامنت قبلی دادید دقیقا نقل قول کردید یا برداشت خودتونه؟

اون متنی که آوردید به برکت ولی فقیه رو نداشت!

میم

سلام جز 24 رو من قرائت میکنم به امید پیروزی حق دکتراحمدی نژاد و مهندس مشائی التماس دعا